تبليغاتX
minoojoon








minoojoon

 

جملات عاشقانه و فوق العاده زیبا از دکتر شریعتی

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند

…..

اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم

دکتر شریعتی

اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…

اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا یود

جملات زیبای دکتر شریعتی

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…

اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 13:1 توسط مینو|




امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام





آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند


همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .
 



گـاه گاهـی دل من می گیرد
 
بـیـشـتر وقـت غروب

آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی

و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد





چقدر دلم هوایت را می کند


حالا که دگر هوایم را نداری...!
 




نميــــــدانمـــ


تعبيـــــر نگاهتـــــــ


خداحافظـــــ يستـــ ــ ـ


يا انتــــــظار ؟!
 
********************
از خواب پريدم


چشام پر اشک بود


بلند شدم و يه راست رفتم سمت کمد


تنها يادگاری از تو


عطرت بود که روی پيرهنم جا مونده بود


سر کشيدم بوی نبودنت رو


...
 *******************

از تـ ُ چـهـ پنهــانـ

گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ


کـ شـروع مۓ کنم


بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ


براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن


بـ بوۓ تنتــ ...


**********************************

پيشاني اَت بُقعه ي هَميشــه اَمن ياد ِ من استـ ...

مي بوسَمش شايـــد از پُشت اين ضَريـح حــاجت رَوا شومـــ !!!






+چه روزنه امـ ـیدی ممکن است باشد ؟!


وقتی نداشته ها بیـ ـشتَر از داشته هاست



 



منو بفهم


وقتي جز رفتن


واسم راهي نمونده
 




من خوبم ...خسته نیستم ... فقط


گاهی دستم به این زندگی نمی رود !!






شکستم



نه آن زمان که رفتی ..



همان وقت که گفتی می روی ..
 

**************************
هيچـــ كســ


ويراني ام را حســـ نكرد


روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟


کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .


مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !


نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی


از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار


.


.


.


و امــــــــروز


بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد


تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را


ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم


مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد






گمـــــــــان می کـــــردم وقتــــــــی نبــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــاشم


دلـــــت می گیــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــرد


1 روز


1 ماه


1 سال


از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . .


چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ


وقــــتی دلت با دیگریســــــــت ...






مـَــن ..


طَعـــم شیرین یافتن را


در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم


و در این میان


سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر


ساده بود ..



 


من ميشم عروس دنيا


تو بيا و داماد روزگارم باش...
 

*********************************
شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...


از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم


کـ دامادش تــویـــی


خوشحال کننــده است نــه ؟


اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!


نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت


بمیـــرم ؟!!!


تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟


بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده


بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن


فقط بیـــا


بودنتـــ را می خواهم ... " 


**********************

در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ


آنقــَــَدر آرام مۓ شوم


کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم


بـایـ ـد نفس بکشم ...






اين روزها …


يا به تو مي انديشم،


يا به اين مي انديشم، که چرا !؟


به تو مي انديشم ...!!



 


با ساعت دلم


وقت دقیق آمدن توست!


من ایستاده ام:


مانند تک درخت سر کوچه


با شاخه هایی از آغوش


با برگ های از بوسه


با ساعت غرورم اما !


من ایستاده ام:


با شاخه هایی از تابستان


با برگ هایی از پاییز


هنگام شعله ور شدن من!


هنگام شعله ور شدن توست!


ها . . . چشم ها را می بندم


ها . . . گوش ها را می گیرم


با ساعت مشامم


اینک:


وقت عبور عطر تن توست

 

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 18:5 توسط مینو|



خدا جون مچکریم که چشم دادی بهمون

واسه گریه کردنو دیدن این دنیای زشت

مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دو زدن

واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت

آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی

خداجون ممنون از اینکه دو تا دست دادی به ما

تا اونارو  رو به هر مترسکی دراز کنیم

خداجون مرسی از این دلی که تو سینمونه

میتونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم

 آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی

خداجون ممنون از اینکه دو تا دست دادی به ما

تا اونارو  رو به هر مترسکی دراز کنیم

خداجون مرسی از این دلی که تو سینمونه

میتونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم

آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی

چی می شد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 15:7 توسط مینو|



 

خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است

     پیدا نکنم همدل، دل ها همه ازسنگ است

        گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست

            گرهست یکی عاشق،آلوده به صدرنگ است

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:33 توسط مینو|



 


هميشه از يك گوشه اي كه فكرش را نكرده اي مي آيد و تو را تسخير مي كند، غافلگير مي شوي و هر چه بخواهي رها شوي... نمي شود!
هميشه از يك گوشه اي سر مي كشد ، يك روزنه مي يابد ، يك در را كه نبسته اي و تو تسخير مي شوي ، گم مي شوي ، حل مي شوي : ذوب مي شوي
هميشه يك ناگزيري هست كه تو فكرش را نكرده اي ، نديده اي ، پيش بيني نكرده اي و بعد ... همه ي پيش بيني شده هاي تو را تحت الشعاع قرار مي دهد ، برنامه هايت را به هم ميريزد و تو مبهوت نگاه مي كني: اين طوفان از كجا آمد؟
چرا ، چرا ناگهاني مي آيد؟ آن هم درست لحظه اي كه نبايد؟ لحظه اي كه نبايد ...
يكهو طرح لبخندي را كه كشيده اي خط خطي مي كند همه آبي ها و صورتي ها را خط مي زند ، بعد ديگر خودكار سبزت هم خاكستري مي نويسد! هر چقدر هم دستهايت را بگذاري توي جيبت گرم نمي شود ! يخ زده اي ... مسخ شده اي...
ديگر نمي تواني به اشكهايت مهار هم بزني ... چشمهايت را مي بندي كه نيايند : رم مي كنند ، سرازير مي شوند...

خدايا پس فرشته كه مي گويند كجاست ؟ معجزه كجاست ؟ خدايا پس آغوش گرم تو كجاست؟ چرا يك فرشته از عرش كبرياييت نمي فرستي تا دستهاي سرد خسته مرا ، دستهاي گناهكار يخزده مرا بگيرد؟
 خدايا دو سال و 11 ماه است فرشته اي را كه داشتم گرفته اي و چه كسي فهميد در اين دو سال و 11 ماه چه بر من آمد؟ خدايا  حكمتت را شكر ... فرشته من كجاي دنيا را تنگ كرده بود؟

 خدايا يك قلب ، يك قلب كه مي گويند به اندازه يك مشت گره كرده خودم است ، خدايا خودت ببين آخر اين يك مشت گره كرده چقدر ظرفيت دارد؟ نه بگو! چقدر ظرفيت دارد ؟ خدايا عظمتت را شكر ، مهربانيت را شكر...

خدايا نگذار باز هم حل شوم ، كه مرا قدرت فائق آمدني ديگر نيست... خدايا رحمتت را شكر... خدايا باز هم فقط خودت مي تواني ... كم آورده ام  ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:31 توسط مینو|



 

 امشب!

تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در " تو"

       خلاصه کرده ام

ای کاش !

یک بار

فقط همین یک بار

تکرار می شدی

تکرار.....

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:29 توسط مینو|



می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط ديگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زيادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همين خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران ديگر قرار می گرفت.

    همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند.

 زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
    شرح می نویسد:

    " جناب ..... فرمانده محترم ...
    اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."

    " با احترام ..... همسر شما"


    و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.


    چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

    "سرکار خانم ...
    عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ."

    فرمانده ..."


    خودتان می توانید حدس بزنید که همسر بیچاره با دیدن این جواب قید مسافرت و دیدن پدر و مادر را زده ، ماندن در همان محل خدمت شوهر رضایت می دهد. 

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 15:17 توسط مینو|



اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم ، به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین خونه با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته،مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان، مانده بودی اگر همسفر داشت

هستی ام را با آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی  ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود ، مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا ، تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم ، بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو ، مانده بودی اگر می سرودم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 10:38 توسط مینو|



 

نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا به چشم خویشتن دیده ام که این کلمه
چون زنان آوازه خوان سنگ فرش خیابان ها را پی می گیرد
و در میدان های بزرگ شهر چون روسپیان به هوس آلوده
و چون جذامیان از شهرها می رانندش

نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا شنیده ای که این کلمات در میکده ها
همراه با هذیان مستان به لفظ می آید
هنگامی که سخن دوستت دارم در خیابان های کلام گریزان می گردد
مردم به آن حمله ور و سنگسارش می کنند
و آن گاه به آسایشگاه روانی رهبری اش می کنند
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا سخنی که بین لبانم برای نثارت برگرفته ام
پاکیزه و شفاف چون پروانه ای از نور است
و هرگاه که لبانم را ترک کرد به سوی دشت های سکوت پرمی گیرد
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
زیرا نمی خواهم در پرگرفتن این سخن به سویت، دوستان دشمن
با تعریف ها و بذله گویی شان آلوده اش کنند
نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
اما قادرم دوستت دارم را
به آرامی وقتی تو در خوابی با تمام وجودم بالای پیشانی ات کتابت کنم
تا سرانگشتان رؤیاهایت آن را برگیرند

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 9:6 توسط مینو|




 

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با احترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 9:4 توسط مینو|



کارتون روز: مناسبت های مربوط به ازدواج تان را فراموش کنید!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 10:57 توسط مینو|



 

آخر قصه ي ما را همان اول لو دادند ، همان جايي كه گفتند: "يكي بود و يكي نبود!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 10:50 توسط مینو|



مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرو می شد.

ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.

ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را به جا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا نا امید نمی شود.

اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.

ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند.

قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت:

نمی دانم چه حکمی بکنم. من هر دو طرف را شنیدم. از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد…

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 19:53 توسط مینو|



ناآشنا

بازهم قلبی به پایم اوفتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد



بازهم از چشمه لبهای من

تشنه ای سیراب شد،سیراب شد

بازهم در بستر آغوش من

رهروی درخواب شد،درخواب شد



بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه میخواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو



اوشراب بوسه میخواهد ز من

من چه گویم قلب پرامید را ؟

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را



من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تابسوزاند در او تشویش را



او به من می گوید ا‌ی آغوش گرم

مست نازم کن،که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من،من ترا بیگانه ام



آه از این دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا،کس به آوازش نخواند
نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 19:40 توسط مینو|




يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خببذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 13:10 توسط مینو|



خیلی سخته که واسه کسی بمیری ولی اون قبولت نکنه
 خیلی سخته که عاشق کسی باشی ولی باهات نمونه
خیلی سخته که از پیشت بره . بره تا فرداهای دور
خیلی سخته که عشقت بره سفر. که عشقت بدون تو بره سفر
خیلی سخته که عاشق باشی. عاشق بمونی. عاشق زندگی کنی. ولی مرده باشی
خیلی سخته که بمیری. بمیری بدون عشقت. با یاد عشقت. با رویای عشقت. با آرزوی عشقت
خیلی سخته که مجبور بشی با عشقت خداحافظی کنی
خیلی سخته که دلت بشکنه. خیلی سخته که دلت بشکنه و تیکه های شکسته اش لگدمال بشه
 خیلی سخته که باهات باشه ولی تو دلش جای دیگه باشه
خیلی سخته که عاشق خنده های یکی باشی و برات نخنده
خیلی سخته که دیوونه ی چشاش باشی و دیگه نتونی چشاشو ببینی.
خیلی سخته که دیوونه ی چشاش باشی و مجبور شی قبول کنی که چشاش  دیگه مال تو نیست. خیلی سخته که بخوای قبول کنی که چشاش از اول مال تو نبوده.
خیلی سخته که یه مدت طولانی به انتظار دیدارش باشی. بعد حتی خدا هم نخواد ببینیش
خیلی سخته که حداقل واسه خداحافظی با عشقت کلی حرف آماده کنی که بهش بگی. اما تو بهترین موقعیت برا
 ولی هر روز بیشتر عاشق عشقت بشی و همه چیز تازه شروع شده باشه.
خیلی سخته که فکر کنی که عشقت به فکرت نیست
خیلی سخته که فکر کنی که عشقت تنها مونده. خیلی سخته که فکر کنی که عشقت غصه میخوره و همدمی نداره
خیلی سخته.............................

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 19:21 توسط مینو|



2 تا گربه با هم ازدواج کردند:

 

Cute Cats Story


 


اوایل زندگی عاشقانه ای داشتند:

 

Cute Cats Story


 

اولین بچشون به دنیا اومد:

Cute Cats Story

 


دومی هم به دنیا اومد:

Cute Cats Story

 


اولین قدمهای بچه هاشون:


 

Cute Cats Story



 



پدر این خانواده به سختی کار میکرد:

 

Cute Cats Story


 

و مادر دنبال خوشگذرونی خودش بود:

 

Cute Cats Story


 

بچه ها بدون مراقبت بزرگ شدند و بچه های بدی از آب در اومدند:

 

Cute Cats Story


 

یکیشون تروریست شد:

 

Cute Cats Story


 


یکی دیگه همش تو کلوب شبانه بود:

 


Cute Cats Story


 


کوچکترینشون تصمیم به خودکشی گرفت:

 

Cute Cats Story


 

وقتی پدرشون فهمید سکته کرد:

 

Cute Cats Story


 

مادرشون هم عقلش رو از دست داد و دیوونه شد:


Cute Cats Story
نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 11:40 توسط مینو|



قبولی در دانشگاه: نتیجه‌ای است که در کمال عدالت و انصاف، هیچ ربطی به رتبه‌ی کسب کرده‌تان ندارد


بیمه‌ی عمر:
قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود


سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد


تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است


مترو: سونای بخار متحرک


عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود


آثار باستانی:
خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند


خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد ۹۹٫۹۹ درصد خراب است


اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید


مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند


گارانتی:
یک اسم زیبا و خوش تلفظ


تحقیق:
کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی


شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند


شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است


بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!


رئیس:
فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است


ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا


از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم: تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم


سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها


مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند


حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.


و غیره (و …): نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 12:45 توسط مینو|



 
 
من چه عاشقانه تو را خواستم

چه صادقانه با تو ماندم

و چه شاعرانه برایت اشک ریختم

و تو پایت را

روی قطره های اشک من گذاشتی

و بیچاره اشک

که در شیار پای تو له شد

و من باز هم تو را خواستم

دیگر غرور برای من

بی معنی است . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 12:30 توسط مینو|



 

باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زار تر است

وز من دل بی رحم تو بی زار تر است

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادار تر است

برمن در وصل بسته میدارد دوست

دل را به عنا شکسته می دارد دوست

زین پس منو دل شکستگی بر در اوست

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 12:28 توسط مینو|



ادامه مطلب
:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 11:4 توسط مینو|



 

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،

ساعت خريد ولي زمان نه،مي توان مقام خريد ولي احترام نه،

مي توان كتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه،

خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره مي توان قلب خريد ولي عشق را نه.

نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 18:0 توسط مینو|




http://cartpostaleto.persiangig.com/image/Ghame%20to.jpg

پشت سرو نگاه نکن
 تا نبینی که می شکنم

برو سفر بخیر عزیز
 یار همیشگیت منم


پشت سرو نگاه نکن
دیدنی نیست گریه من

وقت خداحافظیمون
یه حرف آفتابی بزن

بگو همیشه با منی
تا آخرین فصل سفر

بگو بگو تا خون نشه
این دل زار دربدر

سفر بخیر عزیز دل
گردنه ها پرخطره

ببین که از هق هق من
شونه واژه ها تره

برای برگشتن تو
باید کدوم شعر رو سرود ؟

باید کدوم ترانه رو
از کف لحظه ها ربود

باید کدوم قصیده رو
به دست قاصدک سپرد

باید که از تو آسمون
چند تا ستاره رو شمرد

بگو همیشه با منی
تا آخرین سطر صدا

بگو تا این ترانه رو
پر کنم از خاطره ها


سفر بخیر عزیز دل
گردنه ها پرخطره

ببین که از هق هق من
شونه واژه ها تره


نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 18:21 توسط مینو|





http://pegah63.persiangig.com/sokot.jpg


از عذاب رفتن تو می سوزم تا اوج غربت
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت

اینجا اشک تو چشامو به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابرو هام نمیارم

وقتی نیستی هرچی غصه است تو صدامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و می دید چی آوردی به روزم

حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقی مونده از تو

وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش می زنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم
نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 18:20 توسط مینو|



پرسید چقدر مرا دوست داری ؟
سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...
گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...
عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .
به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .
به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...
به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .
به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .
به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران * دوستت دارم * . 
به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم .
به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * . 
به عشق دیدنت بی قرارم . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .
به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی * دوستت دارم * . . .
من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم 
به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .
لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .
آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...
به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .
من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...
به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .
به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی 
به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...
ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها * دوستت دارم * . 
پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟
این بار او سکوت کرد .
و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...
اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...
و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت ای
سکوت عاشقانه که بین ما برپاست
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 9:54 توسط مینو|




 

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم  نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم  برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم  دیگر آرزو نیست .

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که . . . یادمان باشد . . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 16:11 توسط مینو|



روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و

همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم.... 

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

 

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

+

+

+

+

+

+

+

+

+

!!!!!!!شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده 

 +

 +

 

حال ترجمه از زبان همسرش

 

خط اول :حالت چه طوره زن ؟ 

 

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟

 

خط سوم : مادرت چه طوره ؟ 

 

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!  

 

خط پنجم : فقط برگردم خونه.... 

 

خط ششم : می کشمت 

 

خط هفتم :غضنفر از آلمان... 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 10:43 توسط مینو|



دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد

 به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد

در اين بازار  عطاران مرو هر سو چو بيكاران

 به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد

ترازو گر نداري پس تُرا   زو  ره   زند هر كس

 يكي قلبي بيارايد   تو پنداري كه زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيم

 تو منشين منتظر بر در ، كه آن خانه دو در دارد

به هر ديگي كه ميجوشد  مياور كاسه و منشين

 كه هر ديگي كه ميجوشد  درون چيزي دگر دارد

نه هر كلكي شكر دارد ، نه هر زيري زبر دارد

 نه هر چشمي نظر دارد ، نه هر بحري گوهر دارد

بنال اي بلبل دستان ، ازيرا ناله مستان

 ميان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد

بنه سر گر نميگنجي ، كه اندر چشمه سوزن

 اگر رشته نميگنجد ازآن باشد كه سر دارد

چراغ است اين دل بيدار، به زير دامنش مي دار

 از اين باد و هوا بگذر، هوايش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتي

 حريف همدمي گشتي كه آبي بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد  درخت سبز را ماني

 كه ميوهي نو دهد دايم درون دل سفر دارد

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 19:51 توسط مینو|



پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند...

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 19:9 توسط مینو|



خیلی بده که ما گاهی ناراحتیامونو سر کسی که از همه برامون

عزیزتره خالی می کنیم. نمی دونم چرا شاید جرات وایسادن مقابل

هر کس یا هر چیز رو نداریم شاید بخاطر اینکه با اون نزدیکتر و راحتتریم

اما همین باعث میشه دل مهربون عزیزمونو بشکنیم.

بعدم مثل....پشیمون میشیم اما دیگه فایده ای نداره.

گاهی حرفایی می زنیم که حتی خودمونم قبولش نداریم.

کاش می تونستیم موقع عصبانیت خودمونو کنترل کنیم.

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

کوه ناهموار را هموار کردن سخت نیست

حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 20:48 توسط مینو|




مطالب پيشين
» دکتر شریعتی
» عاشقانه
»
» دلم تنگ است.....
» کم اورده ام
» تو
» درخواست مرخصی
» اگر مانده بودی.....!!!
» نمیگوییم دوست دارم
» به یاد او که بودن را ممکن ساخت ...
Design By : ParsSkin.Com


allowScriptAccess="always" />

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ